تبليغاتX
مادری های من بچگی های تو



نویسنده :مامان; ساعت 16:7 روز پنجشنبه 6 بهمن1390

                                                          به نام خدا

صد و پنجم

می دانی چند قدم راه رفتن شاید خیلی موثر باشد در آرامش از دست رفته ی یک انسان...حداقل برای من که این طور بوده...خیلی وقت ها دلتنگ پیاده روی می شوم ...مخصوصاً در این هوای سرد زمستانی...این که بتوانی بر خلاف جهت وزش باد راه بروی و بروی...آنقدر دلتنگ آن باد سردم که بسوزاند مغز استخوان هایم را و مجبورم کند تمام سرم را استتار کنم در شالم...هر چند اینجا هیچ وقت از این خبرها نیست...می دانی دلم تنگ است برای برف و زمستان...اینجا هوا هم مثل آدم هایش بیش از اندازه آرام است...دیروز با این که هوا آنقدر سرد نبود اما چشیدم شیرینی قدم زدن را...چرا که تو هم پایم بودی...خدایا چقدر شیرین است ...هیچ وقت فکرش را نمی کردم این چنین لذت ببرم از قدم زدن با تو که نو پایی و همه محیط برایت غریب...هر قدم که بر داشتیم جز لذت برایم چیزی نبود...هر چیز کوچکی برایت آن چنان جلب توجه داشت که شاید دو یا سه بار برای درکش برمی گشتی... خدایا باز هم سپاسگزارم برای چشاندن این طعم خوشمزه و شیرین مادری...

پی نوشت : همه ی این ها را نوشتم تا یادم بماند اولین پیاده روی چند قدمی را که با هم داشتیم...حالا و از این به بعد بیشتر عاشق کفش هایت خواهم بود...

مامان نوشت: دوستان تجربه کنید به من که خیلی چسبید

 

                                 





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده :مامان; ساعت 15:19 روز شنبه 1 بهمن1390

به نام خدا

صدو چهارم

آنقدر کلمات سنگین در سرم می چرخد این دو روزه که احساس می کنم کله ام توپی پر از شن و ماسه است...آنقدر چرا در سرم و ذهنم می چرخد امروز که هیچ جوابی برایشان ندارم..وامانده ام در حکمتت خدایا...هیچ وقت ندیده بودم این چنین محبت و دل سوزی را از طرف هیچ کس تا ماجرای انار...چند بار ختم قرآن و انواع مختلف دعا بود که این روزها در این دنیای مجازی رد و بدل شد...نمی شناختمش تا قبل از آن حادثه ی وحشتناک...اما تو آن کردی که خود آگاهی به حکمتش و ما وا مانده از درکش...خوب می دانی که باید چه وقت به من بنده ات تلنگر بزنی و حالیم کنی که های منم خدایت و تو هیچی در برابر اراده ام...اصلاً حال خوبی نیست حال امروزم...دو دو تا چهارتایم امروز با هم نمی خواند ...

نشد که این انار پایه اش را محکم تر و شاخ و برگش را بیشتر کند...نشد که بر خلاف سایر انارها سالیان سال عمر کند و یاقوت یاقوت هایش را به رخمان بکشد...این تک دانه یاقوت پاک هم رفتنی شد...حکمتت را شکر...

می گویند خاک سرد است و صبوری می آورد ...دعا کنیم برای مادر و پدرش که شاید سردی این خاک هیچ وقت نصیبشان نشود...

پی نوشت: دوستان بخوانید حمد و صلواتی برای آرامش مادرش



دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده :مامان; ساعت 15:6 روز سه شنبه 27 دی1390

به نام خدا

صد و سوم

همیشه دلم می خواهد به پشت سرم که نگاه می کنم چیزی برای گفتن داشته باشم...دلم می خواهد دلخوش باشم به روزهایی که گذراندم...چه الان که تو را دارم چه خیلی قبل تر ها...یاد کودکی و نوجوانیم این روزها شدیداً هوایی ام کرده...یاد روزها و شب های تابستان و زمستان بچگیم...شروع فصل تابستان برابر بود با شادی و سر خوشی از شروع مسافرت ..هر چند همیشه یک جا بودیم و پدر بزرگ نه وقت مسافرت های مختلف را داشت و نه حس و حالش را و اصلا ً اگر صادق باشم اهل مسافرت نبود و نیست...اما ما دل خوش بودیم به آن 15 روز یا یک ماهی که پیش مادربزرگهایمان بودیم...یادش بخیر چقدر التماس مادربزرگ پدریت می کردیم تا اجازه دهد عمه کوچیکه و عمه بزرگه هم  با ما باشند در آن چند روز...خیلی وقت ها هم التماس ها جواب نمی داد و ما کمبود حرفهایمان در نصف شب هایی که در منزل مادر بزرگت بودیم تا صبح جبران می شد...نمی دانم چرا این ها را می گویم...اما می دانم دلتنگ همان 4 کلام حرف دوران نوجوانیم هستم...می دانی تمام حرف ها حول خودمان بود و برنامه ریزی های فردایمان...اما حالا وقتی کنار همیم از همه چیز صحبت می کنیم جز خودمان و کارهایمان...چقدر عوض شده ایم...گاهی می ترسم از این همه تغییر و فاصله...آنقدر از هم دور شده ایم که وقتی به هم می رسیم هیچ نداریم برای گفتن!!!آنقدر دور که شاید همان شوخی های زمان کودکی حالا سنگین باشد برایمان و دلمان را چرکین کند...محتاط شده ایم در برخورد با هم و این صداقت را کم می کند...این ها هم از معایب بزرگ شدن است لابد!!!

لذت می برم از مرور خاطراتم...از عهد و پیمان بستن های بچگیم...از شیطنت های دوران نو جوانیم...خدا را شاکرم برای روزهای پشت سر گذاشته ام..حالا که بزرگ شده ام دل خوشم به تو ...دلم می خواهد تو هم بچشی شیرینی کودکی و نوجوانی و...گاهی فکر می کنم ای کاش همیشه همین قدر کوچک و شیرین می ماندی!!!





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده :مامان; ساعت 14:45 روز یکشنبه 25 دی1390

به نام خدا

صد و دوم

گاهی اوقات هر کار کنی نمی توانی یک گوشت را در کنی و دیگری را دروازه...آنقدر بیخ گوشت می گویند تا از کوره در بروی و هر چه نباید بگویی...خدا را شکر از کوره در نرفتم و هر طور بود سعی درنگه داشتن همان در و دروازه کردم...اما تنها خدا می داند که چه آتشی به دل داشتم و دارم...می دانی رمقی برایم نمی ماند از قضاوت ها و حرفهای الکی...این که بتوانی جواب کسی را بدهی و بعد تنها برای حفظ شخصیت و احترام خودت مجبور به سکوت باشی کار دشواری است...اما این چند روز شدیداً به خودم بالیدم به خاطر این صبوریم...

چپ رفت و راست آمد شکایت کرد از تمام کارهایت..."چرا این گونه راه می رود... چرا این گونه غذا می خورد... چرا مراقبش هستی تا سرش به در و دیوار نخورد ....می خواهید بچه تان آکواریومی بزرگ شود وووو...."نمی دانم چطور می شود کسی اینقدر منفی بین و بد فکر باشد که در طفلی مثل تو هیچ شیرینی را نبیند...می گویم بد فکر چون هیچ تعریفی نکرد از هیچ کدام از کارهایت....تمام ایراد هایش الکی بود و هست...من که مادرم می دانم هیچ کدام از بهانه هایش وارد نبوده...نمی توانم بی خیال تو باشم تا با سر به زمین بخوری ...شاید خیلی چیزهایی که برای او اصل است برای من نباشد منی که او را می شناسم  و می دانم چگونه آدمی است...بر خلاف او همسرش تا آنجا که توانست هوای تو را داشت و لذت برد از بودن تو و دخترش در کنار هم..

سکوت کردم چون می دانم تو همان گونه تربیت خواهی شد که من و پدر می خواهیم...و این مهم ترین هدف ماست ومطمئنم که خدا کمکمان خواهد کرد دررسیدن به آن...

نمی خواهم بی لطفی کرده باشم و تمام آن 3 روزی که مهمانش بودیم را نادیده بگیرم...روزهایی خوب و خوش بودو تمام تلاشش را کرد تا میزبان خوبی باشد اما این چند خط درد دلی بود با تو که هیچ نمی دانی از این روابط و احساسات.....

دیانا نوشت: خاله معصوم خیلی گلی...





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده :مامان; ساعت 10:43 روز چهارشنبه 14 دی1390

 

                                                                به نام خدا

صدو یکم

پی پی کرده ای و همچنان مشغول بازی هستی

پدر:دیانا خانوم پی پی کردی؟

تو (با حالتی کاملاً جدی و در حالت سر تکان دادن محکم می گویی ): نه!

پدر: بیا ببینم (پدر مشغول وارسی)

پدر:اوه اوه پی پی کردی که!!!وقتی ازت پرسیدم پی پی کردی اگه کردی بگو آره ..خوب؟ (تو کاملا با دقت به پدر نگاه می کنی و به حرفش گوش می دهی)

پدر:دیانا خانوم پی پی کردی؟

تو (با همان حالت کاملاَ جدی و خیلی بیشتراز بار اول ): نه!!!

و اینجاست که من از 4رکعت نمازی که می خوانم هیچ نمی فهمم!!!

پی نوشت: و این روزها انار شدیداْ محتاج دعایتان است

 





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده :مامان; ساعت 10:2 روز یکشنبه 11 دی1390

به نام خدا

صدم

به به خورون:

   
         کاکائو خورون!!!                                           حلوا ارده خورون!!!

   

               انار خورونه!!!                       لب و لوچه بستنی خورده!!

 

گیر می کنیم:

 

            چی بگم والا!!                             اینم از نخ دندون بی نوا!!

   

آخه من اومدم این تو چی کار!!!!!!!         همچین گیر هم نکرده انگار!!

     

             یعنی این صندلیای بد بخت از ادست این کلوچه آرامش ندارنا!!!

 

فعالیت فرهنگی!!!

   

کتابی که تموم میشه حقشه پاره شه دیگه!!   یعنی من عاشق اون انگشتشم که سیخ کرده!!

 

حلقه ها:

   

             

                                انگاری داره درست میشه خدا بخواد!!!

 

شنگول می شویم:

   

خدایی بعد از خواب دَدَ میچسبه                       رنگ رخسار خبر می دهد از سر درون!!!

 

بدون شرح:

                          

          

 

پی نوشت:عزیز دل مادر ۱۵ ماهگیت مبارک





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده :مامان; ساعت 13:35 روز شنبه 3 دی1390

به نام خدا

نود و نهم

این روزها که قدم می زنی در خانه و می گردی و می چرخی در هر جا و سوراخ کوچکی که پیدا می کنی بیشتر از هر زمان دیگری احساس شادابی می کنم...دستان کوچکت را روی زمین می گذاری با حالتی خیلی با مزه ومی ایستی و چند متری شبیه پنگوئن راه می روی و در این بین تمام حواست به حفظ کنترل و اطرافت است بعد ناگهان می افتی و دوباره همه چیز از نو شروع می شود...گاهی اگر چیزی برایت جالب و خواستنی باشد معطل نمی کنی و چهار دست و پا خودت را می رسانی...دیشب برای عروسکت هیجان زده شدی اما من اصرار داشتم بایستی و برسی به خواسته ات...کمکت کردم و گفتم "وایسا وایسا" خیلی با مزه حالت ایستادن را گرفتی و در حین بلند شدن گفتی"وایسم"....خدا می داند با این کلمات به جا و مناسبی که می گویی چه می کنی با این دل من...زمین خوردن هایت موقع راه رفتن خون به دلم می کند اما عاشقانه دوست دارم این حرکاتت را ...

هیچ وقت فکرش را نمی کردم راه رفتن این قدر سخت باشد!!!شیرین است دیدن مراحل رشد یک آدم ....می دانی بیشتر انسان را شکرگزار می کند داشتن یک کودک نوپا...خدایا شکرت





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده :مامان; ساعت 14:5 روز جمعه 25 آذر1390

                                                          به نام خدا

نود و هشتم

بالاخره این تساوی برقرار شد: بابا = بابا!!!!!!! تا همین چند روز پیش این تساوی در این خانه صدق می کرد: دَدَ= بابا=دَدَ

لغت نامه این روزهای کلوچه این خانه:

میخ= می خوام (مَ میاخ = من می خوام)

نیخ= نمی خوام

تاتی= فاطی( زن دایی دیانا)

داغخ= داغ (با گفتن داغ حتماً عمل فوت کردن هم انجام می شود)

بییم= بریم که همیشه جواب این سوال که کجا بریم می گوید:دَدَ

پا= پا

دس= دست

دَق= سقف

بَق=برق

مَیَم= مریم 

دی دی= نی نی

منه منه= مال منه

مو = مورچه

پی نوشت: دختر کوچک این خانه اکثر اعضای بدن را می شناسد از چشم و گوش و دماغ و زبان تا دل و دست و پا را...به عروسک هایش با حالتی بس شیرین شیر می دهد و سر و صدای شیری خوردن را هم در می آورد!!!می داند که کلاه برای سر و جوراب برای پاست ...گاهی برای مدت نیم ساعت با یک لنگه جوراب خودش را سرگرم می کند





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده :مامان; ساعت 11:57 روز چهارشنبه 23 آذر1390

                                                          به نام خدا

نود و هفتم

از وقتی چشیده ام این طعم شیرین مادر بودن را انگار این دلم نازک تر شده آنقدر که با ضربه ای کوچک و حرفی ترک برمی دارد ...آدم کینه ای نبودم و نیستم اما گاهی بعضی حرکات و رفتارها و شاید حرف ها آنچنان آتش به این دلم می اندازد که حد ندارم...شاید اگر کسی باشد در آن شرایط پیش خود قضاوت دیگری کندم، اما چه کنم  !!!خدا هر کس را طوری خلق کرده و من این گونه ام...

دلم می گیرد از آن هایی که مقصر می دانندم در گناه نکرده ام...تو نوپایی و مشتاق برای شناختن اطراف و من مسئول...اما آیا می توانم حصاری دورت بکشم که مبادا در حال ایستادن با سر به زمین نخوری یا می توانم پیش بینی کنم تمام حرکاتت را!!! درست است حس مادریم و غریزه ام آگاهم می کند از خیلی از خطرات اما من نیز آدمم مثل تمام آنهایی که گذرانده اند این دوران را... ایستاده ای و به حالت شوخی خودت را عقب می دهی و تا به دادت برسم زمین خورده ای و ریسه می روی...تنها خدا می داند که چه در دل و سرم گذشت...اما در این بین این منم که باید نگاه سنگین اطرافیان را تحمل کنم که چقدر بی مسئولم که حواسم به طفلم نیست...این که به زبان بگویند بیشتر آتش درونم را شعله ور می کند و تنها کاری که می کنم آغوش گرفتن و آرام کردن توست بدون هیچ حرفی و دفاعی...نمی فهمم آنهایی که این گونه می بینندم خودشان آدم کاملی بوده اند همیشه بچه هایشان تا به حال زمین نخورده یا هیچ جای زخمی در بدنشان نیست!!!لجم می گیرد از این دایه های دلسوز تر از مادر...

خلاصه آن که شاید روزی این کاسه سر ریز کند و ...

 





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده :مامان; ساعت 14:40 روز یکشنبه 20 آذر1390

                                                           به نام خدا

نود و ششم

هر روز که می گذرد حضور خدا را به واسطه ی حضور تو بیشتر و بیشتر احساس می کنم...دوستت دارم به هزار و یک دلیل، اما مهم ترینش این است که یادم می اندازی روزی هزار بار شاکر خدا باشم به خاطر بودنت...

می دانی هیچ وقت نمی توانم حس و حال این روزهایم را درست بیان کنم...آنقدر شاد می شوم با این قدم های سریع و کوتاه و پاهای لرزانت که زبانم نمی چرخد به گفتنش...آنقدر هیجان دارم از کارها و حرفهای این روزهایت که گاهی احساس می کنم دیوانه ام!!!بزرگ می شوی، این را از مرور عکس هایت بیشتر می فهمم...حالا دیگر همه چیز را خیلی خوب می فهمی و این شیرینیت را بیشتر می کند...

بعد از چند روز دور بودن از خانه و اسباب بازی هایت در بدو ورود خوب می شد شادی برگشت به خانه و دیدن اتاقت و اسباب بازی هایت را از سر و صداها یی که در می آوردی تشخیص داد...آنقدر شاد بودی که نیمی از روز را به بازی با محتویات سبد اسباب بازی هایت گذراندی...حالا دیگر باید فکر دلتنگی های توهم باشم چون معلوم است که درکش می کنی...

سرخوشیم هر دویمان هم تو و هم من...خدایا شکرت

پی نوشت: دوستان مبادا در فکر این باشید که کلوچه این خانه راه می رود...خیر هنوز در مرحله تاتی تاتی به سر می برند ایشان

 





دسته بندی :

لینک مطلب