تبليغاتX
مادری های من بچگی های تو























مادری های من بچگی های تو

به نام خدا

صد و بیست و هفتم

 

               1۴ماهگی                                          ۱۶-۱۷ ماهگی                   ۱۸ ماهگی

 سکوت >>>>>>>>>  همچنان سکوت  >>>>>>>>>>>  سَبَن   >>>>>>>>>>                       

 

                        دیشب                              امروز ظهر      

 سَسَن  >>>>>>>>>  یـــــاسَسَن  >>>>>>>>>>  یــــاسین!!!!!!

 

پی نوشت 1: این همه تمرین کردیم تا بلکه یاسمنی گفته شود که آخر هم نشد!!!!

پی نوشت2:یاسمن عزیز دل خاله قول می دهم روزی یاد بگیرد اسم قشنگت را...

پی نوشت 3: یاسمن گل خوش بو تولدت مبارک...

نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 17:9 توسط مامان|

به نام خدا

صدو بیست و ششم

کار دیروز و امروزم نیست...آن قدر وابسته کارهایت شده ام که اگر تو یادت برود خودم یادآوریشان می کنم...جای دستان چرب و چیلیت روی دیوار های این خانه ذوق زده ام می کند...می فهمم هستی و دل خوش تر می شوم به بودنت...اوایل وسواس پاک کردنشان را داشتم اما حالا دوستشان دارم...خوشم می آید و لذت می برم از دیدن جای آن انگشتان کوچک روی در و دیوار خانه ....چقدر شیرین است و حرص در آور بودن با تو!!!!خدا می داند که چه اندازه در طول روز حرص می خورم از کارهایت...از وقتی که خودت را می چسبانی به شیشه تلویزیون یا وقتی که می بینم آن خرده شیشه چند میلی متری را که دستت گرفته ای و قصد خوردنش را داری یا زمانی که روی سبد اسباب بازی هایت می نشینی دو زانو!!!می دانی این خانه با وجود تو جمع و جور و تمیز بشو نیست که نیست...دیگر جاروی برقی هم از دستت به عذاب آمد آن قدر که تا توانستم به کارش گرفتم و روزی خفه شد...فکرش را بکن من که این همه هوایت را دارم باز نمی دانم این خرده آشغال ها را از کجا پیدا می کنی که من نمی بینم...حرص می خورم و حرص می خورم...کم کم عادتم شده حرص خوردن....بعضی از روزها که حرصم را در نمی آوری مشکوک می شوم به سر حال بودنت!!!مگر می شود تو شنگول باشی و کار خطر ناک و بازیگوشیی نباشد!!!

می بینی مادر شده ام ...چقدر دوست دارم این حس مادرانه ام را...حتی حرص خوردن هایش هم خاطرات شیرینی می شود...می سپارمت به همان کسی که می دانم بیشتر از من هوایت را دارد...خدایا شکرت که می چشم این حس خوب مادرانه را...

پی نوشت۱: یادش به خیر پارسال مادربزرگت این جا بود......

پی نوشت۲: دوستان عزیز مبادا تصور کنند که بازیگوشی های این کلوچه محدود به موارد مذکور است که اگر فقط و فقط همین ها بود اینقدر حرص نمی خوردم!!!

پی نوشت۳: روزم نه روزمان مبارک...

نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 0:30 توسط مامان|

به نام خدا

صد و بیست و پنجم

*نشسته ایم می شماریم با هم، من:دیانا بگو یک ..تو:دو !!!من:نه مامانی اونی که من میگم و بگو!! تو : ایچ*من: دو- سه  و....می شماریم تا شش به هفت که می رسم قیافه ات را خیلی با مزه می کنی و دهانت را تا جایی که باز می شود باز می کنی و می گویی :اااااافت* !!!بعد ااااشت* و....می رویم تا دوازده از دوازده به بعد رامی گویی:سنیستنبیو*!!!!!!!!!! اما بیست را خوب تلفظ می کنی!!!!!!!!!

*بدو بدو توی آشپزخانه دنبالم می دوی و با هیجان می گویی موچ دَم*!!!!میروی و بیسکوییت راازفاصله یک متری به مورچه نزدیک می کنی و با صدای بلند دستور می دهی بوخو بوخو*!حالا خیالم راحت تر است که با بودن تو مورچه های این خانه هم گرسنه نمی مانند اصلاَ...

*گوشی تلفنت را روی گوشت می گذاری و شروع می کنی به سلام و احوالپرسی به زبان خودت: سَ*...خوبو*؟....ابویستیسشذاشی*....خافظ* من مات و مبهوت نگاهت می کنم...پدر می پرسد با کی حرف می  زدی بابایی؟ تو خیلی خونسرد و جدی می گویی:عمی مصی*!!!!

*از بیرون برگشته ایم خانه و هر کار کردم نگذاشتی شلوارت را بپوشانم شورتی را می آوردم و پایت می کنم چپ چپ نگاهم میکنی ...برای آن که این یکی را تا به حال ندیده ای ...با ذوق می گویم: وای چه شورت خوشگلیه...دور می زنی در خانه و شورش شورش *گویان و خوش خوش* گویان خوشحالی می کنی!!

 *می پرسم اسم بابایی چیه دیانا؟ خیلی شیرین جواب می دهی:سیید ..می پرسم خوب حالا اسم مامان چیه ؟با تعجب نگاهم می کنی اما با اعتماد به نفس می گویی:سیید...من که ریسه رفته ام  اسمم را می گویم و سوالم را تکرار می کنم و تو با جدیت نگاهم می کنی و می گویی: هاچ!!!!با این که هیچ وقت به دنبال مادرم نگشتم ،اما اعتراف می کنم که خوشم می آید از هاچ بودنم!!!

 خلاصه آنکه جمله های کوتاه و ناقصت ذوقی در دلم می اندازد این روزها که غصه هایم مثل خواب شده اند برایم...خدایا شکرت

 

کلمه و ترکیب تازه:

ایچ = یک

اااااافت = هفت

ااااشت = هشت

سنیستنبیو = 13...14...15...16..17...18..19

موچ دَم =مورچه دیدم

بوخو بوخو = بخور بخور

سَ = سلام

خوبو = خوبی

ابویستیسشذاشی = چه خبراا ؟چی کارا میکنی؟!!!

 خافظ = خداحافظ

عمی مصی = عمه معصوم

 شورش شورش =شورت شورت

 خوش خوش = خوشگل شدم خوشگل

پی نوشت: یادش به خیر کتاب فارسی دوران مدرسه!!!

نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 20:59 توسط مامان|

به نام خدا

صد و بیست و چهارم

دلم می خواست سرم پنجره داشت که اگر داشت گاهی بازش می کردم تا مغزم بادی بخورد و حالی عوض کند...دلش باز شود...برای روشن شدن آتش جرقه ای کفایت می کند...جرقه دلم زده شده...دلم یک ظرف بزرگ آب سرد می خواهد برای خاموش کردنش...ای کاش می شد با همان آب سرد آرام کنم دلم را، مغزم را و روحم را...حالم بد است ...دلم شکسته بود شکسته تر شد...هیچ وقت خودم را این گونه ندیده بودم  اینقدر ....!!!

نصیحت گونه:هیچ گاه در حات خوابیده گریه نکن چشم هایت زشت می شود آن قدر که خودت هم رغبت نمی کنی صورتت را در آینه ببینی...

پی نوشت1: خدایا خواهش کنم آرامم می کنی؟!!!

پی نوشت2: نصیحتم نکنید دوستان حس خوبی ندارد خواندن نصیحت در این شرایط....
نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 1:56 توسط مامان|

به نام خدا

صدو بیست و سوم

قبل از آمدنت می دانستم مادر شدن و بزرگ کردن کودک سخت ترین و شیرین ترین کاری خواهد بود که تا به حال کرده ام، اما حالا می بینم و می چشم تمام آن سختی ها و لذت ها را ..حاضر نیستم هیچ کدامشان راعوض کنم با دقیقه و ثانیه ای...این روزها شده ای آینه ام و جلویم ایستاده ای..انجام می دهی بیشتر کارها و رفتارهایم را...گاهی خوش حال می شوم و گاهی سرزنش می کنم خودم را...گاهی باور نمی کنم که این قدر هوشیار باشی و حواست به تمام کارهایم باشد...عروسکت را شیر می دهی  نچ نچ کنان که به اصطلاح این نچ نچت همان صدای شیر خوردن است....البته این کار را مدت هاست انجام می دهی اما آنقدر شیرین و خواستنی است این کارت که دلم نمی آید نگویم از مزه خوبی که می چشم ...به زبان خودت "به به " به خوردشان می دهی و آن وسط ها ادای خودت را هم در می آوری که نمی خوری و مرا حرص می دهی...جوجه هایت را سوار ماشینشان می کنی و درست مثل زمانی که من می نشانمشان می نشانیشان و با تک تکشان حرف می زنی با زبان خودت اما راستش را بخواهی یادم نمی آید هیچ کدام از آن جوجه ها را به زور سوار بر مرکبشان کرده باشم کاری که تو امشب می کردی!!!! می بینی چقدر شیرین است داشتن تو!!!حالا ببین چه می کشیم من و پدر...

خدایا شکرت که مزه این روز های زندگیم این قدر شیرین است، شکرت به خاطر تمام لحظاتی که هستم و شکرت را می گویم..

پی نوشت: 19 ماهگیت هم تمام شد...خدایا شکرت

نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 0:41 توسط مامان|

به نام خدا

صدو بیست و دوم

تمام دوران کودکی و نوجوانی و بخشی از جوانیم در خانه ای گذشت که باغچه ی کوچک و درازی داشت که دوستش داشتم خیلی...با همان بی قواره بودنش داشت گل هایی به تعدادمان....دایی صاحب گل محمدی بود ... خاله بزرگه مالک گل مخملی جگری رنگی بود که جلوی درخت سیب کاشته شده بود...درختی که مادربزرگت هر سال روز درخت کاری که میشد نیت انهدامش را داشت چون تمام سیب هایش کرمو و به درد نخور بودند، حالا بماند که روزی به دور از چشم پدر با داییت به جانش افتادندو کار خودشان را کردند!!! آن گل صورتیه کنار درخت سیب هم که مال خاله کوچیکه بود ....و اما سهم من از آن باغچه که حالا دیگر موجودیتی ندارد آن بوته بزرگ گل نسترن سفید جلوی درخت انجیر  بود که عروس آن باغچه به حساب می آمد..طفلکی اواخر عمرش درگیر همزیستی شته ها و مورچه ها شد!!عاشق این باغچه فسقلی بودم..عاشق عصرهایی که دفتر و کتابم را بردارم و خودم را به زور روی لبه پشتی باریک باغچه پشت درخت انجیر جا دهم و بخوانم برای امتحان ثلث سوم....

از وقتی یادم می آید نگهداری گل و گیاه را دوست داشتم اما تا دلت بخواهد از مراقبت از انواع جک و جانور متنفر بودم...دوست داشتم آن شلنگ دراز سبز راه راه را که زیر آفتاب تابستان زرد شده بود کشان کشان بگیرم پای گل ها و درخت ها..

آخ که چقدر دلم تنگ است برای آن خانه بزرگ و پر درد سر...دلم باغچه بزرگ می خواهد...دلم درخت سیب و انجیری می خواهد که تابستان با یک آبکش کوچک قرمز بیفتم به جان میوه هایش...طفلک مادربزرگت چقدر حرص می خورد از بالا رفتن هایمان روی دیوار و درخت برای چیدن سیب و انجیر...

امروز دوباره دلتنگ بچگی هایم شدم...سر زدن به چند گلخانه بزرگ هوایی ام کرده..می خواهم  دست به کار شوم....

 

      و این منم دختری کوچک ایستاده جلوی باغچه مذکور!!!

پی نوشت ۱:حالا که  این عکس را بعد از مدت ها می بینم می فهمم خیلی تغییر کرده ام!!!

نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 11:36 توسط مامان|

به نام خدا

صدو بیست و یکم

بعضی از روزها هستند که آن قدر خوبند که دلت نمی خواهد ببینی تمام شدنشان را...آن قدر هیجانات دلنشین و دل چسب داری که دلت می خواهد ببلعی ثانیه به ثانیه اش را..این روزها که تو شیرین تر از هر روز و زمان دیگری هستی هر روز این حال و هوا در سرم می چرخد...ای کاش می شد بعضی روزها را خودم طولانی تر کنم که اگر می شد حتماً این روزها بودند شاملش...

دستانم را به حالت گریه گذاشته ام روی صورتم و صدای گریه کردن هم حتی همراهش کرده ام...می آیی کنارم و با قیافه با مزه و به اصطلاح ناراحت که مشخص است آن خنده شیرینت پشتش می گویی: بوش بوش (= بوس بوس) صورتم را می آورم جلو دو تا بوس خوش مزه می گیرم اما راضی نمی شوم دوباره گریه می کنم و تو دوباره بوش بوش کنان نرمم می کنی ...خنده ام می گیرد محکم فشارت می دهم در کمال ناباوری می گویی:آشفی(=آشتی) و من می مانم و یک دهان باز که از کجا یاد گرفته ای!!!

در اوج هیجانات و احساسات گلوله شده ام بغلت کرده ام و می گویم : کجا بودی تا حالا!!!با قیلفه کاملاً جدی می گویی:دَدَ!!!

شعر می خوانیم من بخشی را می گویم و تو بخش دیگرش را...

من:حاجی لک لک در کجایی؟

تو:دَدَ!!

من :در بلندی!!!چی می خوری؟

تو:به به!!

من: نه مامانی نون قندی!!!مال من کو؟

تو:من(من خوردم)

من:تو که نخوردی پیشی برده!!!

همچنان من:اگه پیشی رو ببینم سر دمشو می چینم !!!

و تویی که خودت را جمع می کنی از شدت قلقلک هایم و صدای قهقه ات است که پر می کند تمام سکوت این خانه را...

این روزها تو هم یاد گرفته ای خدا خدا گفتن را...چپ می روی و راست می آیی لپم را می کشی و با صدای کش داری به حالت قربان صدقه های خاله کوچیکه می گویی  "خودا خودا"

خدایا می دانی که هستم شاکر همه ی خوشی های این روزهایم را ...

نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 17:21 توسط مامان|

به نام خدا

صدو بیستم

نمی دانم قرار است بعد از این چه بلایی بر سر شما و نسل شما بیاورند...نمی دانم چرا هر چه بیشتر فکر می کنم کمتر به نتیجه می رسم...نمی دانم کجای کدام کتاب و دینی گفته شده کودک نباید شاد باشد!!نمی دانم این ها کودکی خودشان یادشان نمی آید!!!...خودشان حسرت چیزهای نداشته را دارند حالا دیگر مطمئنم...می دانی دلم می گیرد از این همه بی توجهی...مگر می شود به کودک گفت شادی نکن، شعر نخوان، آ واز نخوان...اصلا می شود دوران کودکی را گذراند و یاد عمو زنجیر باف یا دختره اینجا نشسته گریه می کنه و...خیلی بازی های دیگررا نکرد!!!کودکی من با تو فرق دارد این را خوب می دانم...اگر ما هم بازی هایمان خواهر و برادر و بچه های همسایه بودند یا مکان بازیمان کوچه و حیاط خانه بود شما و نسل شما هیچ کدام را ندارید..دیگر نه حیاطی دارد خانه هایمان نه حتی می شناسیم همسایه هایمان را که هم بازی بچه های نداشته شان باشی...دل خوش بودم به مهد رفتن و تخلیه انرژی درونیت اما حالا با این قوانین دست و پا گیر جدید که می گوید شادی هم برایتان  در جمع هم سن و سالانت ممنوعیت دارد نمی دانم چه کنم....بعد از این قرار است چه پیش آید خدا داند و بس!!!

بعداْ اضافه شد:این هم مصداقش برای دوستان

نوشته شده در جمعه 25 فروردین1391ساعت 17:55 توسط مامان|

                                                              به نام خدا

صد و نوزدهم

بستنی می خوری با لذت تمام...تنها محصول شیری است که می خوری ...من هم هیجان زده تند تند به دهانت می گذارم ...گاهی از بزرگ بودن گازهایت به بستنی و قیافه یخ کرده ات ریسه می روم...نگاهت می کنم با عشق و می پرسم :چی می خوری مامانی؟

تو: بَشت(منظور همان بستنی است)

من:بستنی دوست داری؟

تو: دوش(منظور همان دوست دارم است)

من : چند تا دوستش داری؟

تو: دوتا!!!

من: مامانو چی، دوست داری؟

تو: آ(منظور همان آره است)

من: چند تا دوستم داری؟

تو: دو تا...

خوشحال می شوم که اندازه بستنی دوستم داری...خدایا شکرت که اندازه بستنی برای کودکم دوست داشتنی هستم!!!

نوشته شده در شنبه 19 فروردین1391ساعت 16:39 توسط مامان|

                                                               به نام خدا

صد و هجدهم

صورتت را می گذاری کف دستانم و خوشت می آید از این حالت که تمام صورتت جا می شود در دستانم...تکرار می کنی چند بار و هر بار چشمانت برق می زند از شادی...یادم می آید روزهایی را که تمام وجودت جا می شد در دستانم که حالا فقط و فقط جای صورتت را می گیرد....

خدایا چقدر لذت بخش است داشتن کودکی به این سن و سال...هر روز هیجان انگیز تر از روز قبل است...ای کاش می شد همین قدر بمانی شیرین و خواستنی و پاک...برای من می مانی می دانم، اما بزرگ که شوی تغییر می کنی این خاصیت آدم بزرگ شدن است...

خدا می داند چقدر لذت می برم از بوس هایت وقتی صورتت را می چسبانی به صورتم و من در عالم دیگری هستم و تو خودت را برایم لوس می کنی و می بوسیم، یا وقتی به نوبت من و پدر را با آن لهجه شیرین که مخصوص توست صدا می کنی ...گاهی فکر می کنم مبصر این خانه ای و حاضر- غایب می کنی !!!

حالا مطمئنم که این زندگی تو را کم داشته تا قبل از این...هر روز بیشتر از روز قبل دل بسته مان می کنی ...

پی نوشت1: امروز واکسن 18 ماهگی زده شد...آخ که از لحظه ورود تا خروج از مرکز بهداشت گریه کردی ...من نمی دانم چرا وقتی روی ترازو می نشینی گریه می کنی دیگر!!!هر بار که توروی ترازو می روی من هم باید جایی پشت یک صندلی پیدا کنم تا تو آویزانم نشوی و وزنت درست مشخص شود...خدا می داند چقدر حرص می خورم از وول خوردن هایت روی این ترازو های لعنتی!!!

پی نوشت2: خدا را شکر تا این ساعت فقط یک بار بی تابی شدید داشتی     

  قبل از وقوع حادثه!!!

 بعد از وقوع حادثه!!!

 بچم پاش اوف شده

 اینم شاهدهش

 چند روز بعد نوشت:خدا را شکر که نه تبی در کار بود و نه لنگیدنی...اصلاً به آن وحشتناکی که شنیده بودم نبود...نمی دانم شاید به قول پدر آب تزریقت کردند به جای واکسن!!!

نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 22:30 توسط مامان|


آخرين مطالب
» سیر تحول یک اسم!!!
» روزم...روزت...روزش
» من هاچم
» مغزم درد می کند امشب
» آینه
» همیشه شعبون یه بارم ...
» منم اون سوسکه سیاه
» رقص و شادی!!!
» من و بستنی
» اوف کرده ایم اوف!!

Design By : Pichak